برگ خالی|فازسنگین|دلنوشته|پست غمگین

فازسنگین,fazesangin,پست غمگین,پست عاشقانه,فاز غمگین,تکس دپ,فاز,سنگین فاز,فاز سنگین,پست فاز سنگین,عکس فاز سنگین,پست شکست عشقی,دلنوشته

حاکم شهر

روزی بهلول را گفتند:


شخصی دزدی کرده بود را گرفته اند،

به نظرت باید چکارش کنند؟

بهلول گفت:

باید دستان حاکم ان شهر را قطع کرد!

همه با تعجب پرسیدند:چرا؟؟؟

مگر حاکم دزدی کرده که دستش را قطع کنند؟

بهلول در جواب گفت:

گناهکار اصلی حاکم شهر است

که مردمش باید برای امرار معاش دزدی کنند!


#داستانهای_بهلول


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲
نویسنده پاک دل

حکایت دزدی

زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی میکرد او را نزد شیخی برد,

شیخ برایش دعا درست کرد و گفت

ان را به کتفش ببند او دیگر هرگز دزدی نمیکند.

هنگامی که به خانه برمیگشتند پسر در راه عقب مانده بود

مادرش از او خاست سریعتر راه برود تا به او برسد.

پسر گفت: مادر دمپایی شیخ بزرگه و نمیتونم باهاش راه بروم....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲
نویسنده پاک دل

دیوونه

به من میگفتن دیوونه، ولی من دیوونه نیستم!

قضیه برمیگرده به چند سال پیش، بعد از اینکه مادرم فوت کرد واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم، اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی میکنن که از شانس من پسر هم اسم من بود!

مادرش هم دائم اون رو صدا میزد، لحن صداش طوری بود که حس میکردم مادرم داره صدام میزنه، روزهای اول کلی کلافه میشدم اما بعدش سعی کردم از این اتفاق لذت ببرم، شروع کردم به جواب دادن! مادر اون ور دیوار به پسرش میگفت شام حاضره، من این ور دیوار جواب میدادم الان میام، خیلی احمقانه بود ولی خوب من صداش رو واضح میشنیدم، فکر میکردم مادرمه! میگفت شال گردن چه رنگی واست ببافم، میگفتم آبی، حتی وقتی صبح ها پسرش رو بیدار میکرد بهش التماس میکردم بذاره پنج دقیقه بیشتر بخوابم!

راستش من هیچوقت پسرش رو ندیدم، فقط چندبار خودش رو یواشکی از پنجره نگاه کردم که میرفت بیرون، موهاش خاکستری بود، همیشه با کلی خرید برمیگشت.

یه بار هم جرات کردم و واسش یه نامه نوشتم "من هم اسم پسر شما هستم و شما رو مثل مادرم دوست دارم!"

تا اینکه یک روز داستان بدجور بیخ پیدا کرد، یکی از دوستام فهمید توی خونه دارم با خودم حرف میزنم، اونم دلسوزیش گل کرد و تا به خودم اومدم دیدم به زور بردنم تیمارستان، میگفتن اسکیزوفرنی دارم!!

توی تیمارستان کلی داروی حال بهم زن به خوردم دادن و واسم پرونده تشکیل دادن، من چند هفته ای بین بیمارهای اسکیزوفرنی زندگی کردم که یکیشون فکر میکرد "استیون اسپیلبرگ" شده، یکی دیگه هم فکر میکرد تونسته با روح "بتهوون" ارتباط برقرار کنه، حالا این وسط من باید ثابت میکردم که فقط جواب زن همسایه رو دادم، اما هر بار داستان رو برای دکترها تعریف میکردم دکترها میگفتن همسایه ات اصلا کسی رو نداره، تنها زندگی میکنه!!! دیگه کم کم داشت باورم میشد که دیوونه شدم!

تا اینکه یه روز به سرم زد و لباس دکتر رو پیچوندم و پوشیدم و از تیمارستان فرار کردم، صاف رفتم سراغ زن همسایه، اما از اون خونه رفته بود. فقط یه نامه واسم گذاشته بود: "من هم شما رو مثل پسرم دوست دارم، پسرم اگه زنده بود، الان هم سن شما بود!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲
نویسنده پاک دل

مرگ_فروشنده

- ویلی: تو اینجا چکار می کنی؟

- چارلی: خوابم نمی بُرد. قلبم داشت آتیش می گرفت.

- ویلی: خب، معلومه غذا خوردن بلد نیستی. باید یه چیزایی راجع به فواید غذا و ویتامینا و این حرفا یاد بگیری.

- چارلی: اون ویتامینا چه فایده ای دارن؟

- ویلی: اونا استخوناتو می سازن.

- چارلی: آره ... امّا قلبِ آدم که استخون نیست ...

#آرتور_میلر 

#مرگ_فروشنده


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲
نویسنده پاک دل
طراحی چت