برگ خالی|فازسنگین|دلنوشته|پست غمگین

فازسنگین,fazesangin,پست غمگین,پست عاشقانه,فاز غمگین,تکس دپ,فاز,سنگین فاز,فاز سنگین,پست فاز سنگین,عکس فاز سنگین,پست شکست عشقی,دلنوشته

خیاط من



تنها شخصی را که می شناسم که معقول و سنجیده رفتار می کند، خیاط من است؛ او هر بار که من را می بیند از نو اندازه گیری می کند.

بقیه به معیارها و #عقاید کهنه خود پایبند هستند و انتظار دارند که من خود را با آنها هماهنگ کنم.

#جرج_برنارد_شاو ✏️

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
نویسنده پاک دل

خانه ی متروکه

دیواری از من کوتاه تر نبود برای تکیه دادن هایت؟! آن هم فقط برای لحظه هایی که دلتنگ بودی. اما نه دلتنگ من. بلکه دلتنگ آن هایی که عرصه زندگی را برای تو تنگ کرده بودند. دیواری از من کوتاه تر نبود تا قاب چشم هایت را به آن آویزان کنی؟ همان شب هایی که خسته بودی از انتظار های بیهوده و چشم از تنهایی بر نمی داشتی. راستی در نگاه های من دنبال چه چیزی می گشتی؟ بعد از هر بار رفتنت، سهم من از تو و تمام آن روزها و ساعت ها تنها یادگاری هایی شد که با دست خط خودت بر تن این دیوار ها نوشته بودی و حالا با همان دست های لرزان حکم تخلیه ی من را از این خانه ی متروکه امضا می کنی و می گویی: به سلامت.

قبول، اما انگار فراموش کرده ای کسی را که مدت ها کنار همین بن بست، گوش به سلامت سپرده بود. این خانه و تمام دیوار هایش از آن تو اما فقط به من بگو از این به بعد دلتنگی هایت را به کدام نگاه عاشقانه فریاد می زنی؟ وقتی دیواری کوتاه تر از دیوار من برای تو نیست.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
نویسنده پاک دل

عشق راشاید ، ولی مرا نشناختی

من به خاک افتادم اما این جوانمردى نبود

مى توانستى نتازى بر من اما تاختى


اى که گفتى عشق را از یاد بردن سخت نیست

عشق را شاید ولى هرگز مرا نشناختى

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
نویسنده پاک دل

اگر فردا نباشی

یک روز از خواب بیدار می شوی و به تو می گویند این آخرین روز زندگی توست از جایت بلند می شوی دلت به 

حال خودت می سوزد با خودت فکر می کنی امروز چقد می توانی بیشتر زندگی کنی بیشتر از زندگی لذت ببری !

دوش می گیری ، از کمدت بهترین لباس هایت را انتخاب می کنی و می پوشی ، جلوی آینه می ایستی موهایت 

را شانه می کنی ، به خودت عطر می زنی و غرق فکر می شوی که امروز باید هرچه می توانی مهربان باشی ، 

بخشنده باشی ، بخندی و لذت ببری !

از خواب بیدارش می کنی به او می گویی در این همه سال که گذشت چقد دوستش داشتی و نگفتی ، چقد 

عاشقش بودی و نمی دانست ، به او می گویی مرا بیشتر دوست بدار ، بیشتر نگاهم کن ، بگذار بیشتر دستانت را 

بگیرم و به این فکر می کنی فردا دیگر نمی بینی اش و چقد آن لحظه ها برایت قیمتی می شود لحظه هایی که 

هیچ وقت حسشان نمی کردی !

دوتایی از خانه می زنید بیرون می روی ته مانده حسابت را می تکانی ، کادو می گیری برای مادرت و پدرت به 

سراغشان می روی و به آنها می گویی که چقد برایت مهم هستند که چقد مدیونشان هستی ، مادرت را بغل می 

کنی ، پدرت را می بوسی و اشک می ریزی چون می دانی فردا دیگر نیستی ...

آن روز جور دیگری مردم را نگاه می کنی ، جور دیگری به حیوان خانگی ات اهمیت می دهی ، جوری دیگر می 

خندی ، جور دیگری دلت می لرزد ، جور دیگری زنده هستی و دائم به این فکر میکنی که چقدر حیف است اگر 

نباشم ... ، آن روز می فهمی هیچ چیز به اندازه ی بودنت و ماندنت با ارزش نبوده و نیست !

شب که می شود جشن می گیری و در کنارش احساس می کنی چقدر خوشبختی ولی حیف که آخرین شب 

زندگی توست ، پس بیشتر بغلش میکنی بیشتر نوازشش می کنی بیشتر نازش را می خری و بیشتر ... می گویی : 

آه کاش فردا هم بودم ! 

خوب اگر فردا هم باشی قول می دهی همین گونه باشی یا نه ؟

قول می دهم ! 

ممکن است فردا باشی ، قدر لحظه هایت را بیشتر بدان ، چون هیچ چیز به اندازه ی خودت و ماندنت ارزش 

ندارد...


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
نویسنده پاک دل
طراحی چت