دپ هون|فازسنگین|دلنوشته|پست غمگین

فازسنگین,fazesangin,پست غمگین,پست عاشقانه,فاز غمگین,تکس دپ,فاز,سنگین فاز,فاز سنگین,پست فاز سنگین,عکس فاز سنگین,پست شکست عشقی,دلنوشته

۵۲ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

کسی که دوسش دارین ...



پ . ن  : هر چی بیشتر به ادما بها بدی بیشتر ازت دور میشن ... زودتر ازت خسته میشن ...

دل _نوشت : خودش باید بفهمه ...

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
نویسنده پاک دل

چه بر سرمان امده است



فاز سنگین


واقعا نمیدونم کجای کارمیلنگه

اگه کسیو نمیخواین چرا مدت طولانی میمونین باهاش وقتی دلتون یجا دیگس وقتی با ادمای دیگه هم هستید واقعا چیجوری تو صورت یکی نگاه میکنین و دروغ میگید بهش اونم به کسی که میدونین جز شما به کس دیگه ای هم چشم نداره چیجوری روتون میشه 

یعنی اینجوری باید تفسیر کرد که هرچی خوبی میکنی کمونه میکنه تو قلبت!

اینکه همه خاطرات و حرفاتون یادتون میره و کور میشین و نمیبینین که یکی چیجوری بخاطر شما و دروغا و هرز رفتنا و پست بودنتون نابود میشه!

اسمتونم گذاشتید آدم؟؟انسان؟ اصلا من نمیدونم چیجوری روتون میشه... مگه چقدر زنده اید چقدر میخواین زرنگ بازی درارید...

واقعا یکم بخودتون نمیاین یکم...

دنیا دار مکافاته؟؟کجاش دقیقا؟؟

ما که چیزی ندیدیم...

دلتنگ شی یاد همچی همه روزای خوبت همه حرفاش اما وقتی میدونی تک تک کلمات و کاراش الکی بود بازی بود توهم یه بازیچه اما دلتنگیاتم واسه کسی مهم نیست همه شدن بازیگر 

پشت نقابای رنگارنگ 

ای خدا میخوای با ما چیکار کنی!



۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نویسنده پاک دل

راه رفتن ...

به میدان ولی عصر که رسیدیم ترافیک بلوار را  که دیدم از دودلی در آمدم دیگر پیاده رفتن کفه اش سنگینتر شده بودراستش اصلا ترافیک هم نبود پیاده رفتن تا خانه از بلوار همیشه کفه سنگین تری داشت  یک جوری این پیاده روی هر چند کوتاه آدم را از چهارچوب خانه و

سرِ کارخارج می کرد و اصلا بگو ببینم چه چیزی لذت بخش تر از خارج شدن از چهارچوب است؟

راستش به نظر من آدم هر چند وقت یکبار باید خودش را از چهارچوب روز مرگی خارج کند تا یک هوایی به کله اش بخورد ..زیادی که در چهار چوب باشی بوی نا می گیری..

پیاده می شوم و  می‌روم به پیاده رو .

این بلوار کشاورز چقدر حرف با آدم دارد..بعضی از خیابانها خیلی پُرند ..خیلی حرف دارند ..اما بعضیها لالند لال لال...گذرت به این اتو بانها که بیافتد می فهمی چه می گویم ..

هیچ حرفی ندارند با تو ..حوصله ات را سر می برند ...زودتر می خواهی تمام شوند و به  مقصد برسی اگر هم صحبتی چیزی نداشته باشی می بایست به زور ضبط و رادیو راه را تحمل کنی...اصلا زنده نیستند ..زندگی در آنها جریان ندارد ..خاطره ای توی دلشان نیست...نه اینکه پیاده رو ندارند.

اما بلوار چهار ردیف پیاده رو دارد دوتا  وسط   که در حاشیه اش نارون ها ردیف شده اند و دوتا کنار که چنارها رویش سایه انداخته‌اند.اینجا انتخاب اینکه از کدام پیاده رو  مسیرت را طی کنی هم برای خودش درد سریست مستقیم نمی شود رفت گاهی می روی کنار نارون ها گاهی می آیی کنار چنارها..

هرکدام برای خودشان قصه ای دارندیک جای از کودکی ات می گویند یکجایی از جوانی ات...اینجا محتمل ترین مکانی ست که میشود به جستجوی هفده سالگی رفت چیزی پیدا نمی کنی اما محتمل ترین جا همین جاست توی دل همین پیاده روها...

آدم گاهی برای فراموش کردن راه میرود گاهی برای به یاد آوردن...


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نویسنده پاک دل

دیوانه است ... میفهمد چه میگویم

دنبالِ من نگرد

من نیستم دیگر 

همانقدر که تو نبودی تو نیستی

نیستم دیگر

دنبالِ من نگرد ؛من میروم

مقصدش هرکجا که باشد؛ باشد

بگذار اگر کسی تو را دید

خیال کند

تو مانده ای و من رفته ام

خیال کند

من پایِ دوست داشتنت نماندم

باز هم بی رحم می شوم برایِ دلم

بگذار دوباره جایی دلی

باز هم عاشقِ چشمانِ تو شود

عاشقِ نبودنت اما نمی دانم !

یعنی تو می گویی

از من دیوانه تر در این شهر هست ؟

اگر بود سلامِ مرا به او برسان و بگو

رویِ ماهِ تو را به جایِ من

هرروز ببوسد

دیوانه است.. می فهمد چه می گویم !

دنبالِ من نگرد

هرچند که می دانم نمی گردی

اما بگذار من دلخوش باشم

و هزار بار با خودم بگویم

دنبالِ من نگرد !

از تو هیچ کم نمی شود

اما در من دلی با شنیدنش

نمیردشاید! 


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
نویسنده پاک دل
طراحی چت