دپ هون|فازسنگین|دلنوشته|پست غمگین

فازسنگین,fazesangin,پست غمگین,پست عاشقانه,فاز غمگین,تکس دپ,فاز,سنگین فاز,فاز سنگین,پست فاز سنگین,عکس فاز سنگین,پست شکست عشقی,دلنوشته

۳۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

منطق :)

مشکل دقیقا از همانجا شروع شد که دوستم عاشق شد. بله عاشق شد. عاشق یکی از دخترهای دانشگاهشان. بعد از آن زمان بود که سیر مکالمات مبهم و غیر مبهمش با من شروع شد. نمیدانم چرا حس میکرد من تجربه‌ی عشقی داشته‌ام و از سر گذرانده‌ام و مثلا میخواست از من تجربه کسب کند. شاید هم کسی دور و برش نبود و من تنها کسی بودم که بعد از شنیدن حرف‌هایش متلک بارش نمیکردم. مینشستم گوش میدادم. پیام‌هایش را نگاه میکردم. گاه جوابی هم از سر استیصال میدادم. میدانید، آدم وقتی بخواهد بعد از عاشق شدنش آن را با منطق توجیه کند به فنا می‌رود. تنها جوابی که نهایتا به خودش می‌دهد «نمی‌دانم‌» است. ولی وقتی بخواهد با منطق باکسی زندگی کند و بعد از آن عاشق بشود مشکل زیادی نخواهد داشت. دوست من عاشق شد، به قول خودش، خودش را کامل نمی‌شناخت، طرف را کامل نمی‌شناخت و تنها مدخل افکارش من بودم. از نگاه‌های توی راهرو میگفت، از چت‌های مختصر و کم و لحن خودش و لحن مقابل. داشتم فکر میکردم از بیرون واقعا رفتار احمقانه‌ایست. مثل نگاه کردن منطقی به یک عده مست لایعقل که تا خرتناق خورده‌اند و دارند حرکات احمقانه انجام می‌دهند. ناچیزترین حرکات به نظرشان پراهمیت می‌آید و نادیده‌ترین نگاه‌ها پررنگ! در این بین آدم‌ها دو دسته می‌شوند. یا می‌دانند که مست هستند یا نمی‌دانند. و چه بار عظیمی برای دیگران هستند آنها که نمی‌دانند

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده پاک دل

طاعون تنهایی

دارم فکر میکنم ینى نمیشد یه شب ساعتِ ١٢ میخوابیدم بعد وقتى چشمامو باز میکردم اونى که دلم میخواست کنارم خواب بود؟نه!اینطورى خیلى داستان هندى میشد!حداقل چارتا کوچه باهام فاصله داشت..حداقل چارتا شهر..بیدار میشدم میرفتم دنبال کار و زندگیم مث آدماى دیگه ظهر میومدم خونه،تو خونه بوى غذا میومد ...ینى واقعا نمیشه یه روز یکى دیگه واسه من غذا درست کنه؟!یکى باشه که درو برام باز کنه!اینکه همیشه برگردى خونه و با کلید درو باز کنى ینى هیچکى منتظرت نیس!وقتى از تو خیابون به پنجره ى خونه ت نگا میکنى هیچوقت هیچ چراغى روشن نیس!بعد بیاى پیغام گیر تلفن رو بزنى و اون عاقاهه بگه نُ نیو مسیجز...بعد باز بیاى بیوفتى رو تختت و هى به سکوتِ خونه ت گوش کنى انگار اشیا هم نفس میکشن هى غرق بشى تو اون صداهه..این ینى طاعون...فقط اگرگرفتارش شده باشی؛ گرفتار ِ معنای ِ تام و تمام اش. باید چمبره زده باشه گوشه دلت و مجبورت کرده باشه به پوست و گوشت و احساس، تجربه اش کنی. فقط اگر گرفتارش شده باشی خودت رو به در و دیوار می زنی تا آدم های زندگی ات رو از این طاعون دور کنی، دور نگه داری.

از بی عشقی حرف نمی زنم، از بی پدری و بی مادری نمی گم. از بی دوستی، بی همسایگی صحبت نمی کنم. از تنهایی حرف می زنم. از طاعون ِ تنهایى...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده پاک دل

نظر یک دوست عزیز_جدید

سلام
البته حرفتون رو اصلا قبول ندارم... عذر میخوام که صریح نظر میدم. 
البته من اطلاعات زیادی در مورد شما ندارم. ولی چیزی که از متن هاتون بدستم رسیده اینه که سنتون باید بین 16 تا 22 باشه... جنستون هم باید مؤنث باشه... یک رابطه عاشقانه هم با یک پسر داشتید که به هر دلیلی به شکست کشیده شد... 
با این پیش‌فرض ها دارم صحبت میکنم... 
اولا شما تنها انسان موجود نیستید که در گذشته شکستی رو مواجه شده.. خود من خیلی از افراد جامعه چنین شکستی رو مواجه شده‌اند. از جمله خود من... 
دوما چیزی که موجب شکستتون شده اتفاق تلخ گذشته نیست بلکه به نگاهی هست که شما به جهان دارید... نسبت به همه اتفاق های مختلف که در جهان رخ میده... به عبارت بهتر نوع جهان بینیتون مشکل داره( زیاد در این مورد بحث نمیکنم انشاءالله اگه روزی بود تو وبلاگ خودم بحث میکنم. البته اگر دوست داشتید )
نکته بعدی اینکه ما شرایط رو خیلی سخت تر میکنیم. اگر بگیم همه گذشتتون نابود شده باشه و شما در نهاست 80 سال هم عمرتون در این جهان باشه عملا یک چهارم از یک عمر معمولی‌تون سوخت...  بهتر نیست تصمیم بگیرید که بقیه عمرتون رو نسوزونید که زمانی که به سنین بالاتر رفتید نگید که ای کاش عمر سوزی نمیکردم؟ 
از اونجایی که با نیت خیر این حرف هارو زدم، انتظار برخورد سخت هم ندارم! ولی با این حال فکر میکنید به من ربطی نداره با همین صراحت بهم بگید تا دخالتی نکنم... 
لطفا از حرفام سوءبرداشت نکنید.  نیتم کمک به شما بوده و هست
موفق و موید باشید
یاعلی

___________________________________________________________________________

سلام
من قصدم از کامنت قبل دقیقا چیزی بود که شما انتظارش رو داشتید... یعنی قسمتی که گفتید بجای نصیحت بیاد در گوشتون بزنه تا به خودتون بیاید... وگرنه اگر قصدم نصیحت میبود اونقدر هم کم شعور نبودم که اینقدر صریح و تند دست به نصیحت بزنم... 
خلاصه هم من بد منظورم رو رسوندم و هم شما منظورم رو بد گرفتید... 
در هر صورت بنده عذر خواهم از دخالتی که داشتم در زندگی شخصی شما... 
براتون ارزوی بهترین هارو دارم 
موفق و موید باشید

یاعلی

___________________________________________________________________________

سلام خدمت شما دوست عزیزی که این نظرات رو ارسال کردید :)

خوشحالم متنهایی رو که مینویسم رو میخونید :)

حدس هاتون نزدیک به واقعیت هستن :) 

چیزی که شما میبینید فقط نوشته هام هستند و اینطور میگید .... حال خودم هم دیدنیه 

توی عمرم چیزی باعث شکستم نشده ... فقط اتفاقی برام افتاده که نابودم کرده ... خیلی فرق کردم با گذشته

من بقیه ی عمرم رو هم زندگی نخواهم کرد و ترجیه میدم با همین حال بارونی پیش برم :)

این هم که به نظرتون دیر پاسخ دادم به این خاطر بوده که شرایط روحی خوبی ندارم :) نه چیز دیگه :) 

کمک کردنتون رو درک میکنم , حس نوع دوستیتونو درک میکنم و هرگز ناراحت نشدم و هیچ گونه سو برداشتی نکردم :)

مرسی از نظراتتون :) ولی الان اگه خدا هم بخواد نمیتونه کمکی بکنه :)

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

سلام
البته انتظار انتشار نظرات خصوصی رو نداشتم... جواب نظرات خصوصی باید به صورت خصوصی داده بشه! 
البته انصافاً قصد دخالت مجدد نداشتم ولی این پَتتون منو واداشت مجددا دخالت کنم! 

یک سوال کلی، به طور کل دوست دارید که زندگیتون رو درست کنید یا نه؟ چون مهمترین رکن اینه که خودتون بخواید از این منجلاب در بیاید... 


.
.
.
.
.
.
 دوست عزیز من با کسی حرف خصوصی ندارم اگه هم پاسختون رو دادم برای اینکه ناراحت نشید... کسی نیست که از وضعیتی که روزی هزار بار ارزوی مرگ کنه خوشحال باشه ولی من بدون کسی که باید باشه و نیست این نوع صررفا زنده بودن رو میپسندم .... وضعیت من اگر از نظر شما منجلاب هست بهترین نوع زنده بودن برای منه ... هر لحظه به یادش تا پای مرگ ... 
پ ن : سعی کردم محترمانه جواب بدم ... شما هم اگه ناراحتید میتونید نوشته هامو نخونید ... بازم میگم نیاز به کمک و دلسوزی امثال شما ندارم ... یا حق 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
نویسنده پاک دل

من :)

من همیشه آدم یکهو تمام شدن بوده‌ام؛ همیشه، همه جا. در اوج هر کاری، هر رابطه‌ای و هر حالی، کات شده‌ام. در بهترین حال، ناگهان فرو می‌روم توی بدترین حال ممکن. و وقتی حالم خوش نیست، ناگهان بی دلیل حالم خوب می‌شود. رابطه‌هایم ناگهان در اوج با دلیل و بی دلیل به فنا می‌رود. وقتی در بهترین وضعیت برای کار کردن قرار دارم، دلزده می‌شوم و کار را ترک می‌کنم.

من به صورت بی اراده و ناخودآگاهی ناگهانی هستم. ناگهانی بودن، غم‌انگیز است. نصفه نیمه می‌مانی، نصفه نیمه زندگی می‌کنی. همه چیز در دنیای من نصفه نیمه است؛ لذت‌هایم، غصه‌هایم، آرزوهایم، موفقیت‌هایم و حتی شکست‌هایم.

آدم برای اینکه بتواند از نو شروع کند باید به آخر خط برسد. تمام شود. تمام کند. برود بایستد سر خط و شروع کند به زندگی. من آخر ِ خط نداشتم هیچ‌وقت. برای همین درونم پر از رشته‌های طول و دراز رابطه‌ها و فکرها و اندوه‌ها و آرزوها و دلگیری‌هاست. یک جوری ژولیده شده‌اند، گره خورده‌اند که نمی‌دانم سر رشته کجاست، که نمی‌دانم از کجا پیچیده به زندگی‌ام. همه این نصفه نیمه‌ها، شده همان خوره‌ای که هدایت می‌گفت. شده خوره و دارد مرا آرام آرام می‌جود، اما تمام نمی‌کند.


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نویسنده پاک دل
طراحی چت