برگ خالی|عاشقانه|شکست عشقی|فازسنگین

پست عاشقانه,متن عاشقانه,نوشته عاشقانه,عکس عاشقانه,برگ خالی,پست عاشقانه جدید,شکست عشقی,فازسنگین

۷۲ مطلب با موضوع «شکست عشقی» ثبت شده است

همه چی تموم شده

_دلم براش تنگ شده
.
+خب برو ببینش
.
_جرأت دیدن همدیگه رو نداریم
.
_اما باید به یه بهانه ای باهاش قرار بذاری..
.
+به هیچ وجه...همه چیز بین ما تموم شده...
.
_وقتی بعد از این همه مدت جرأت دیدن همدیگه رو ندارید یعنی هنوز یه چیزایی بینتون هست که تموم نشده...

۰۶ مهر ۹۵ ، ۰۵:۵۲ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
عاشقانه

آدم نداشته! اگر بدانی چقدر دوستت دارم...!!

آدم‌های دنیای هر کس دو دسته هستند. آدم‌های داشته و نداشته...
آدم‌های داشته همان کسانی هستند که کنارشان غذا می‌خوری، راه می‌روی و حتی می‌خندی... آدم‌های داشته یعنی همان آدم‌های روزمره!
هر روز میبینی‌شان... چشم توی چشم می‌شوید... اما....
دسته دوم آدم‌های نداشته هستند... همان‌ها که حسرت داشتن‌شان توی دلت مدام بالا و پایین می شود اما نباید که داشته باشی‌شان!
چون اگر به تو تعلق داشته باشند، می‌شوند آدم روزمره!
اصلا قشنگی این آدم‌ها به نداشتن‌شان است.
باید از دور نگاه‌شان کنی...
بعد بودن‌شان را قاب بگیری و بچسبانی بهترین جای دلت!
واقعیت این است که ما بیشتر از آدم‌های داشته، با آدم‌های نداشته‌مان زندگی می‌کنیم.
همین‌ها هستند که به زندگی‌مان عمق می‌بخشند.
همین‌ها هستند که امید را در دل‌مان زنده می‌کنند.
گریه و خنده‌مان را میفهمند و سکوت‌مان را ترجمه می‌کنند.
نداشتن این آدم‌ها درد دارد اما قشنگی زندگی به همین نداشتن آم‌هاست...
به این است که از دور نگاه‌شان کنی و لبخند بزنی و بگویی: آدم نداشته! اگر بدانی چقدر دوستت دارم...!!

۰۴ مهر ۹۵ ، ۰۵:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

خطرناک ترین عضو

همیشه قبل از رفتن ها مهم‌اند
اگر دقت کنید می فهمید .. قبل از رفتن های آدم های دوست داشتنی‌تان هیچوقت فراموشتان نشده! چند ساعت قبل .. یا حتی چند روز قبل ..
همیشه قبل از رفتن ها مهم بوده .. حتی ساعت و دقیقه و ثانیه هایش! نه این که جایی بنویسی تا به یادت بماند، نه!
بی هیچ یادداشتی همیشه در ذهنت ماندگار است ..
حرف هایش ..
 چشم هایش ..
 چشم هایش ..
چشم هایش!
چشم ها .. خطرناک ترین عضوند نه؟

۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۵:۵۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

من دیوونم

دلمون تنگه تو بیا مگه نگفتی سر میزنی؟

تابستون کش میاد تـــا میتونه 

خیلی تنگه با اینکه حتی پاییزم نیست...

من دیوونم درست  اما من نکردم نفهمیدم چیشد به خدا...

خیلی فکر میکنیم مگه ما چیکار کردیم که میگین دیوونست...

قیافمون شبیه پدرزن ونگوگ شده...

دستان زیر چانه با کلاه نگاه غم آلود

....

بیا و گلخونه کن ایام سرده وسط این همه تابستون قلب الاسد

یادمون دیگه رفته اون های و هوی نعره ی مستان

چند وقتیه دیگه کسی دندونامونو ندیده

قدیما بیشت ازین  اندیشه ی عشاق میکردی ،چند وقتیه دیگه خسیس شدی...(یهو شدی)

رفتی دیگه سر نزدی 

انگار یادت مارو رفته باشه

ما اما هنوزم از یادت کم نکردیم...

نباش خسیس 

تو بیا 

من دیوونم درست ولی مگه توام دیوونه نبودی؟:)

مگه همیشه سر نمیزدی؟

ما هنوزم خیالمون جمع عه اخه قرار ما همینه.................


پ.ن:دیگه نمیشه تایپ کرد.....:)

پ.ن.دو:ونگوگ اصن زن نداشت:))

پ.ن:عظر خاهی بابط قلت املاعی:)))

۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

سلام مرا به وجدانت برسان...البته اگر بیدار بود...

اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست چون دیگر نه  "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...!
هوا سرد است اما نگران نباش سرما نمیخورم ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده...!
هرکس ک سراغت را میگیرد ، نمیگویم وجود نداری ، میگویم وجودش را نداشتی...!
فکر نکن تو فوق العاده بوده ای ، قطع به یقین من کم توقع بوده ام...!
حالا هم که اتفاقی نیفتاده ، حادثه ی بین ما ، فقط یک زد و خورد ساده بوده ! تو جا زدی ، من جا خوردم....!
زمانی "نبودنت" همه هستی مرا نابود میکرد ولی حالا "بودنت".......!
میشود که نباشی؟؟؟
راستی!!
سلام مرا به وجدانت برسان...البته اگر بیدار بود...


۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۹ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
عاشقانه

خوشبختی

خوشبختی گاهی ،
آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش ،
که حسش نمیکنیم ، چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم ، خوشبختی بود ،
دستهای بزرگ و زبر بابا را گرفتن ، خوشبختی بود ، خنده های کودکیهامان ، شیطنت ها ، آهنگ های نوجووانیمان ، خوشبختی بود ، اما ، ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم ،
چای را به غر غر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است ، سرد یا داغ است ، زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم ، گفتند ساکت ، مردم خوابیده اند و ما ، غر غر کردیم و توپمان را محکمتر به دیوار کوبیدیم ، خوشبختی را ندیدیم یا ، نخواستیم ببینیم شاید ،
اما ، حالا ، رفیق جانم ، هر‌کجا که هستی ، هر چند ساله که هستی ، با تمام گرفتاریهای تمام نشدنی که همه مان داریم ، فردا را ، قدر بدان ، خوشبختی های کوچکت را بشناس و بفهم و باور کن ، روز عشق را بهانه کن ، برای بوییدن دامان مادرت که هنوز داریش ، برای بوسیدن دست پدرت که هنوز نمیلرزد ، هنوز هست ، بهانه کن برای به آغوش کشیدن یک دوست ، برای تقدیم یک شاخه گل به همسرت ، خوشبختی ها ماندنی نیستند ، اما ، میشود تا هستند زندگیشان کرد ، نفسشان کشید....
یادمان باشد ، بزرگترین خوشبختی عشق است

۲۶ شهریور ۹۵ ، ۰۵:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عاشقانه

خوب می شود آقا!

خوب می شود آقا!
خوب می شود.
یادت می رود.
همه اش را یادت می رود.
می روی با خواهرت جینگیل میخری. تیرامیسوی خیس می خوری. با بچه ها فیلم می بینید و عکس های خل خلانه می گیرید. برای تولد فلانی فُلان عطر را شریکی کادو می دهید و فلان جا جمع می شوید.با خاله ژامبون مرغ و قارچ می خوری تمام مدت فکر می کنی که چرا قارچ هایش از قارچ های واقعی نرم تر هستند. شب زیر ِ پتو از سرما مچاله می شوی و با صدای بلند، فلان آهنگ را هزار بار تا آخر گوش می دهی.
بعد، می بینی که خیلی خوش گذشته.
اما هنوز یادت نرفته...

۲۴ شهریور ۹۵ ، ۰۵:۴۷ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
عاشقانه

عجب از من!!!

مرا زمانی از دست دادی
که میان روزمرگی هایت گم شده بودی
و تو فرصت آن را نداشتی
که دلتنگم باشی
عجب از من!!!
... تمام دلمشغولی ام تو بودی...
تمامی دقایقم با تو می گذشت
اما حتی در لابه لای دفتر خاطراتت هم نبـــــــــودم!!!
ترک کردنِ آدم ها هم آدابی دارد؛
اگر آدابِ ماندن نمی دانید؛
حدِاقل درست ترکشان کنید؛
تا ترَک بر ندارند ...!
یاد تو هم برای من عادتی ست ترکش خواهم کرد...
درست مثله سیگارم که سالهاست دارم نخ آخر را میکشم...

۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

باید کسی باشد


باید کسی باشد

کسی که وقت عصبانیت با یک جمله تورا بخنداند

کسی که وقت بی خوابی هایت پیام بدهد، زنگ میزنم تو فقط گوشیتو بردار،گوش کن!!! 

و برایت آنور خط از "شازده کوچولو" بخواند،برایت آهنگ مورد علاقه ات را بگذارد،بخواند. 

انقدر که دیگر فقط صدای نفسهای منظمت بیاید

و مطمئن شود که بی خوابی ها تمام شده است!

انقدر که صدای خودش بگیرد ازبس که تلاش میکرده کسی را بیدار نکند!

عزیز من

باید کسی باشد

کسی که هر لحظه اصل حال آدم را بپرسدو به خوبم های بیخودی ای که در جواب همه می دهی، اکتفا نکند!

۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۱۳ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

پیامش :)

ٌ✘یه شـــــب که خیلی دلتنگش بودم بالشمو بغل کرده بودم ✘•••


✘داشتم خاطراتمـــــونو مرور میکردم..✘•••


✘باخودم گـــــفتم الان باکیه؟؟✘•••


✘کجـــــاس؟✘•••




.✘به عکــــــــــساش خیره شدم...✘•••


✘دیدم پیـــــام دارم...✘•••


✘نگاه کردم خواستم نخونده پاک کنم چون حوصله ی هیــــــــــچکی ونداشتم...✘•••


✘اما تاچشمم به فرســـــتنده خورد درجاخشکم زد..✘•••


✘چندبار اسمـــــشو خوندم....✘•••


✘تمام خاطراتش اومـــــد جلوچشمم....✘•••


✘حتی اخریـــــن حرفش که بهم گفت هری...✘•••


✘خواســـــتم پاک کنم اما چشمم به متنش افتاد...✘•••


✘نوشته بود«دوســــــــــت دارم دیوونه».....✘•••


✘لحـــــنش مثل همون موقعا بود.....✘•••


✘بااین حرفش تمام گذشـــــته رو فراموش کردم ...✘•••


✘نوشتم «منم دوست دارم عـشقم»✘•••♥


✘بالـــــبخند اومدم دکمه ی ارسال وبزنم..✘•••

.

.


✘نوشت☜«ببـــــخشید اشـــ✖ــتباه شد»☞••

۱۶ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۷ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

به یادش باش :)

اولش عاشــــــــــقتہ


حاضره دنیارو بہ پات بریزه ...

حاضره هرڪارے بڪنہ ڪہ خوشحالت ڪنہ ...

شبایے ڪہ ازش دلخورے تا وقتے آشتے نڪردے خوابش نمیبره ...

ادعاے عاشقے ڪردنش دیوونت میڪنہ ...

عاشــــــــــقش میشے ...

عاشـــــق بودنش ، عاشـــــق حس ڪردنش ...

با شادیاش شادے و با ناراحتیاش ناراحت ...

ڪم ڪم ازت دور میشہ ...

واسہ همہ چے وقت میذاره بجز تـــــو ...

با همہ بہش خوش میگذره بجز تـــــو ...

انگار ازت فرار میڪنہ ...

انگار ازت خستہ شده  ... 

انگار عاشـــــقہ یڪے دیگہ شده ...

انگار دیگہ تویے ڪہ یہ  روز همہ چیش بودے الآن شدے "هیچــــــــــے" ...

بازم خودت میمونے و یہ عالمہ  حرف تو دلت ڪہ شاید هیچوقت هیچڪے نفہمہ ...

نمیگم مال مـــــن باش ...   

نمیگم ڪنارم باش ... 

حتے نمیگم با این و اون نباش ...  

فقط میگم اگہ ڪسے دلت رو شڪست ...

بہ یاد اونے ڪہ دلشو شڪستے باش.....

۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

دختر باشی :)

⇡دُخــــــــتــــَــــر

بـــــــــاشــــــــــیــــــے ⇐

♡قَلْبِت زود میشکَنه♡


⇜دُخــــــــتـــــَـــــر

بـــــــــاشــــــــــــے⇇ زود پیر میشے


☜ اَز بَعضے آدَما

☜ بَعضے اِتِّفاقا

☜ بَعضے دَرْدا

☜ بَعضے حَرفا


⇜دُخــــــــتـــــَر

بـــــــــاشــــــــــــے⇐⇇⇐ ♡دِلِت زود میگیره♡ 

√✘اَز عالَم و آدَم✘√


⇜وَقتے یہ حَرف دُرُشت بِشنَوے

⇜وَقتے دو رویی بِبینے

⇜وَقتے دُروغ بِشنَوے

⇜وَقتے خَر فَرض بِشے ⇜


دُخــــــــتـــــَـــــرکہ باشے

✘میدونے وَ میفَهمے✘

⇜تَنها رَفیقِِت

⇜تَنها حامے

⇜تَنها دِلسوزٍت وَ تَنها کَسے کہ

⇜دَستِش

⇜آغوشِش

✘بوےِ اَمنیَّت میده✘

☜پــِــــــــدَرِتــــــــــہ☞ 


⇡دُخــــــــتـــــَـــــر⇡

بـــــــــاشــــــــیــــــــے

✘√میدونے وَ میفَهمے√✘

اَکثَر آدَمایے کہ دورُ بَرِت پَرسه میزَنَن

☜ گُرگنَ

☜ دُروغَن

✘اَگہ یہ ذرّه مِهرَبون باشے

✘اَگہ یہ ذرّه دَختَر باشے ✧نابودَت میکنن


۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۴ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

زن ها

زن ها؛ 

خاصیتِ فراموشی ندارند 

از همان اول اینگونه بود

با کمی موی بُلند 

با تغییر لباس

با بغض های بی امانی که هر کدام به نوعی گوشه ی گلو دارند

با خنده های واقعی شان که بر تو میزنند

حتا اگر ترک شده باشید

حتا اگر جانشین، جایگزین کرده باشید

باز با هر چیزی " او " در ذهنِ تان می آید

فراموش نمی شود

هیچ زنی

اگر یک بار، تنها یک بار

واقعی خندیده باشد

واقعی دوستتان داشته باشد

واقعی برایتان دعای خیر کرده باشد

حتا میانِ شلوغ ترین خیابان

او را می بینید

که راه می رود

که می رود ...

۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۳۳ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
عاشقانه

روژگار عجیبیست :)

یک روز آرزو کردم زودتر بزرگ شوم، که کفش هایم پاشنه های بلند داشته باشد و دیگر جوراب های سفید تور دار و جوراب شلواری های عروسکی نپوشم، دلم می خواست بزرگ شوم تا دستم به کابینت های بالای آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست کنم و وقتی از خیابان رد می شوم مادرم دستم را نگیرد، فکر می کردم بزرگ می شوم و دنیا سرزمین کوچکی ست پر از شادی و من موهایم را به باد می دهم ، رژ لب های مادرم را می زنم و عشق را تجربه می کنم، همان عشقی که بین صفحات رمان ها و داستان ها می چرخید، حالا من بزرگ شده ام، تعدادی کفش پاشنه بلند دارم، هنوز دستم به کابینت های بالای اشپزخانه کمابیش نمی رسد اما یک أجاق گاز برای خودم دارم، حالا من دست مادرم را می گیرم و او را از خیابان ها رد می کنم، موهایم را به هر رنگی در می آورم و اشک هایم را به باد می دهم، عشق را تجربه کرده ام همانطور که خیانت، دروغ، زخم را تجربه کرده ام، حالا می دانم دنیا سرزمین بی انتهاییست ، پر از آدم های عجیب و بزرگ شدن بدترین آرزوی همه زندگی من بود که بر خلاف تمام آرزوهایم به دستش آوردم.


۰۶ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۲۸ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
عاشقانه

چیزی مثل اولش نمیشود :)

آدم‌هایی‌ هستند که به هزار و یک دلیل وارد زندگی‌ شما می‌‌شوند ، و پس از مدتی‌ به هزار و یک دلیل دیگر دلتان نمی‌خواهد در زندگی‌ شما باشند.

اکثریت ما سعی‌ در ایجاد فاصله می‌‌کنیم .خودمان را گرفتار نشان میدهیم.در عین حال در ملاقات‌هایمان طوری برخورد می‌کنیم که انگار هیچ چیزی عوض نشده و احساساتِ ما همچنان دست نخورده و مانند قبل وجود دارد و قول میدهیم که به زودی همه چیز به حالتِ سابقِ خودش بر گردد

عده ی دیگری از ما ، سردی نشان میدهیم و توضیح مان این است که مثلا " خودم با خودم درگیرم " یا زمانی‌ برایِ خودم لازم دارم تا خودم را پیدا کنم " و از این حرف ها

و بی‌ شرم‌ترینِ ما ،راهِ دعوا و جنجال و  بهانه گیری و حتی تهمت را پیش میگیریم . فردِ مقابل را گناه کار و خودمان را دل‌ شکسته و رنجور نشان می‌‌دهیم.و در حقیقت با بی‌رحمانه‌ترین روش کاری می‌کنیم که فردِ مقابل خودش با پایِ خودش از زندگی‌ِ ما برود

در هر سه حالت به هزار و یک دلیل ، ما جسارتِ برخورد مناسب را نداشته ایم. 

اگر حقوق انسانی‌ و احساسی‌ خودمان و دیگران ، برایمان محترم باشد ، میتوانیم در آرامش و بدور از هر گونه دروغ و ریا و فلسفه بافی  توضیح دهیم که به چه دلیل مایل به ادامه ی رابطه نیستیم. گرچه هرگز نمیتوان عکس العمل فردِ مقابل را پیش بینی‌ کرد ولی‌ حداقل با خودمان و با او روراست بوده ایم ، فرد می‌داند که کجای رابطه با شما ایستاده است و در حقیقت ما به خودمان و فردِ مقابل این امکان را داده ایم که زندگی‌ را بدون حضور و وجود دیگری ادامه دهیم بدونِ اینکه درگیر چراها و سوال‌هایِ بی‌ جواب باشیم .

همه ما چنین تجربه‌ای را .داشته ایم 

شاید در رابطه با یک دوست ، همکار، همسایه، فامیل و یا حتی کسی‌ که روزی عاشقش بوده ایم. درهر حال به یاد داشته باشیم که  انسان جایز الخطا است و  محکوم به تردید و تنوع،  ولی‌ انسانیت و راستگویی را در هیچ رابطه‌ای فراموش نکنیم ، حالا به هر قیمتی

۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۵ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
عاشقانه

منطق :)

مشکل دقیقا از همانجا شروع شد که دوستم عاشق شد. بله عاشق شد. عاشق یکی از دخترهای دانشگاهشان. بعد از آن زمان بود که سیر مکالمات مبهم و غیر مبهمش با من شروع شد. نمیدانم چرا حس میکرد من تجربه‌ی عشقی داشته‌ام و از سر گذرانده‌ام و مثلا میخواست از من تجربه کسب کند. شاید هم کسی دور و برش نبود و من تنها کسی بودم که بعد از شنیدن حرف‌هایش متلک بارش نمیکردم. مینشستم گوش میدادم. پیام‌هایش را نگاه میکردم. گاه جوابی هم از سر استیصال میدادم. میدانید، آدم وقتی بخواهد بعد از عاشق شدنش آن را با منطق توجیه کند به فنا می‌رود. تنها جوابی که نهایتا به خودش می‌دهد «نمی‌دانم‌» است. ولی وقتی بخواهد با منطق باکسی زندگی کند و بعد از آن عاشق بشود مشکل زیادی نخواهد داشت. دوست من عاشق شد، به قول خودش، خودش را کامل نمی‌شناخت، طرف را کامل نمی‌شناخت و تنها مدخل افکارش من بودم. از نگاه‌های توی راهرو میگفت، از چت‌های مختصر و کم و لحن خودش و لحن مقابل. داشتم فکر میکردم از بیرون واقعا رفتار احمقانه‌ایست. مثل نگاه کردن منطقی به یک عده مست لایعقل که تا خرتناق خورده‌اند و دارند حرکات احمقانه انجام می‌دهند. ناچیزترین حرکات به نظرشان پراهمیت می‌آید و نادیده‌ترین نگاه‌ها پررنگ! در این بین آدم‌ها دو دسته می‌شوند. یا می‌دانند که مست هستند یا نمی‌دانند. و چه بار عظیمی برای دیگران هستند آنها که نمی‌دانند

۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۸ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

طاعون تنهایی

دارم فکر میکنم ینى نمیشد یه شب ساعتِ ١٢ میخوابیدم بعد وقتى چشمامو باز میکردم اونى که دلم میخواست کنارم خواب بود؟نه!اینطورى خیلى داستان هندى میشد!حداقل چارتا کوچه باهام فاصله داشت..حداقل چارتا شهر..بیدار میشدم میرفتم دنبال کار و زندگیم مث آدماى دیگه ظهر میومدم خونه،تو خونه بوى غذا میومد ...ینى واقعا نمیشه یه روز یکى دیگه واسه من غذا درست کنه؟!یکى باشه که درو برام باز کنه!اینکه همیشه برگردى خونه و با کلید درو باز کنى ینى هیچکى منتظرت نیس!وقتى از تو خیابون به پنجره ى خونه ت نگا میکنى هیچوقت هیچ چراغى روشن نیس!بعد بیاى پیغام گیر تلفن رو بزنى و اون عاقاهه بگه نُ نیو مسیجز...بعد باز بیاى بیوفتى رو تختت و هى به سکوتِ خونه ت گوش کنى انگار اشیا هم نفس میکشن هى غرق بشى تو اون صداهه..این ینى طاعون...فقط اگرگرفتارش شده باشی؛ گرفتار ِ معنای ِ تام و تمام اش. باید چمبره زده باشه گوشه دلت و مجبورت کرده باشه به پوست و گوشت و احساس، تجربه اش کنی. فقط اگر گرفتارش شده باشی خودت رو به در و دیوار می زنی تا آدم های زندگی ات رو از این طاعون دور کنی، دور نگه داری.

از بی عشقی حرف نمی زنم، از بی پدری و بی مادری نمی گم. از بی دوستی، بی همسایگی صحبت نمی کنم. از تنهایی حرف می زنم. از طاعون ِ تنهایى...

۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

من :)

من همیشه آدم یکهو تمام شدن بوده‌ام؛ همیشه، همه جا. در اوج هر کاری، هر رابطه‌ای و هر حالی، کات شده‌ام. در بهترین حال، ناگهان فرو می‌روم توی بدترین حال ممکن. و وقتی حالم خوش نیست، ناگهان بی دلیل حالم خوب می‌شود. رابطه‌هایم ناگهان در اوج با دلیل و بی دلیل به فنا می‌رود. وقتی در بهترین وضعیت برای کار کردن قرار دارم، دلزده می‌شوم و کار را ترک می‌کنم.

من به صورت بی اراده و ناخودآگاهی ناگهانی هستم. ناگهانی بودن، غم‌انگیز است. نصفه نیمه می‌مانی، نصفه نیمه زندگی می‌کنی. همه چیز در دنیای من نصفه نیمه است؛ لذت‌هایم، غصه‌هایم، آرزوهایم، موفقیت‌هایم و حتی شکست‌هایم.

آدم برای اینکه بتواند از نو شروع کند باید به آخر خط برسد. تمام شود. تمام کند. برود بایستد سر خط و شروع کند به زندگی. من آخر ِ خط نداشتم هیچ‌وقت. برای همین درونم پر از رشته‌های طول و دراز رابطه‌ها و فکرها و اندوه‌ها و آرزوها و دلگیری‌هاست. یک جوری ژولیده شده‌اند، گره خورده‌اند که نمی‌دانم سر رشته کجاست، که نمی‌دانم از کجا پیچیده به زندگی‌ام. همه این نصفه نیمه‌ها، شده همان خوره‌ای که هدایت می‌گفت. شده خوره و دارد مرا آرام آرام می‌جود، اما تمام نمی‌کند.


۲۸ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۳۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
عاشقانه

کاش یک نفر باشد

یک نفر باید باشد که بدون ترس هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی

تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت میگندد را به زبان بیاوری

از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند

و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند

حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال میشوی

یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره میدانم ، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند

یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد

وقتی تو گفتی فلان طور شد ، نگوید آهان برای من هم شده ببین تو نباید اینطور کنی ، بنظر من فلان کار را بکن

یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک میکشد ،

پوزخند نزند ، به شوخی نگیرد

جدی بگیرد ، خیلی هم جدی بگیرد ،

آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت

یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد ،

مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر میدانند نباشد ،

وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود ، گوش بدهد ،

برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند ،

راه کار ندهد ، فقط گوش کند ..

یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد ،

اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است

خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد

بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است ،

گاهی حرف میزنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند

حرف زدن گاهی مُسکن است ،

آدم ها گاهی حرف میزنند نه برای اینکه چیزی بشنوند ، نه اینکه کمک بخواهند

حرف میزنند که ویران نشوند

حرف میزنند که آرام بگیرند

مانند کسی که خود میداند چه روزی قرار است بمیرد ، آرام میگیرند .

به قول آن رفیقمان که میگفت :

حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...

۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عاشقانه

نامه ای به او :)

سلام مخاطب خاص

شبها گذشت و روزها...این که می رود عمر است .یادت هست؟خاطره هارا که مرور می کنی هر کدام طعمی دارد . هر کدام مزه ای را در دهان خیال میریزند.زندگی به رنگ مینشیند.ولی بین این همه طعم و رنگ،من طعم آن روز بارانی را خوشتر دارم .همان روزی که آسمان تا لبه های زمین پایین آمده بود و رنگ ها ریخته بوددر آغوش باد و زندگی میرفت زیر پوست شهر.یادت هست؟

طعم خنده هایت روی نفس های خیابان می نشست و عاشق و معشوقی را ساعتی در خلسه ی هوس فرو میبرد .باران که میخورد روی خواب درخت و کبوتری نمیدانست که بادبادک کاغذی چرا فلسفه نمیداند.چرا کسی از چتر ها نپرسید 

که باران دوست دارند؟

خاطره ها طعم دارند .هرخیابان هم و هر باران...وهر خیابان در باران هم.

دهان خاطره گس شده است...خاطره ای که در میان رگ های عادت میرود...

۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۱ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
عاشقانه